گفتم: بهار،
خنده زد و گفت:« ای دریغ، دیگر بهار رفته نمی آید.»
گفتم: پرنده،
گفت: «اینجا پرنده نیست، اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست»
گفتم: درون چشم تو دیگر ... ؟
گفت: «هرگز نشان ز باده مستی دهنده نیست،
اینجا به جز سکوت، سکوتی گزنده نیست.»
/ 24 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پينکی

سلام ممنون که اومدی تولدم

اردشير

سلام همانطور که به گفته خودتان برای بهتر ديدن عظمت هر چيز بايد از آن دور شد پس در بين اين همه هياهوی دوربرمون بهترين چيز سکوت است دعا کنيد ما هم کمی ساکت بشيم !

مريم اختياری

دوست عزيز سلام ....وبلاگمو آپ کردم خوشحال ميشم شاهد حضور سبزتون باشم راستي خوشحالم ميکني اگه آپ کردي خبرم کني موفق باشي مريم

اردشير

سلامی ديگر... فرارسيدن ايام محرم بر شما هم تسليت . اتفاقا لينک مورد نظر شما با سرعت کم (خانگی )هم تقريبا خوب باز ميشه .يک بار ديگه امتحان کنيد ان شاءا... که جواب ميده

پارميدا

ممنون خاله ای که اومدی ولباگم اين دفعه بياییم شرکت براتون شيرينی مياريم

مهدی

سلام به روز کردم، خوشحال مي شم بياي