گاهی که دلم به اندازه تمام غروب ها می گیرد چشم هایم را فراموش می کنم اما دریغ که گریه دستانم نیز مرا به تو نمی رساند من از تراکم سیاه ابرها میترسم و هیچکس مهربان تر از گنجشک های کوچک کوچه های کودکی ام نیست و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچک مرا نمی شناسد.

/ 12 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ليلی

سلام مرضيه جونم خوبی؟ به هر جا ناتوان دیدی توان باش

سمانه

آخی چه همه قشنگ بودی مرضی الهی که دستت برسه بهش قربونش

سيد

سلام ديشب که خروس می خواند از خواب بيدار شدم به کوچه های کودکی رفتم اما نمی ترسيدم

اردشير

سلام اين شعر کوتاه آقای واحدی (لبگزه) کلی حرف توشه خیلی جالبه خصوصا وقتی در کنار مطلب شما قرار ميگيره الهى چون تو حاضرى چه جويم و چون تو ناظرى چه گويم. الهى آن خواهم كه هيچ نخواهم. الهى خودت گفته‏اى و لا تياسوا من روح الله نااميد چون باشم. بروزم

کودک

سلام من بازم اپم بيا اگه دوست داشتی.

افسانه

سلام وبلاگ خيلی قشنگی داری لينکش کردم اگه دوست داشتی يه سری به ما بزن