موسی و شبان

این شعرو از داستان موسی و شبان جدا کردم

وقتی میخوندمش دیدم خیلی با حال و احوالم جور در میاد، واسه همین انتخاب کردم:

نه از افسانه می ترسم، نه از شیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از آتش، نه از حرمان

نه از فردا، نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا از هرچه پندارم جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراس ازین اندیشه ها در پی ندارم

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم نه کس با من

بگو موسی، بگو موسی

پریشان تر تویی یا من ...

/ 1 نظر / 13 بازدید
علی

[لبخند] سلام وقتی مثه همیشه اومدم سراغ وبلاگت, انتظار داشتم کلی Comment داشته باشی, که اینبار غیر از این بود... و حالام میخوام نظرمو در اینباره بگم, نه در باره شعر و متن انتخابیت. بنظر من یه شعر یا موضوعی رو که خیلیا قبول دارن رو با یه لحن که بگوش همونا آشناس و از همون زاویه, اومدیو تکرار کردی یا حداقل کاش با یه پیشگفتار از خودت می اومدیو آغاز میکردی امیدوارم که از حرفم نرنجیده باشی و بتونم بروزرسانی های زیبا و پرمغزت رو بشتر از پیش توی وبلاگت ببینم شادزی, مهر افزون