دلتنگی

دلم برای کودکیم تنگ شده….
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه آدم ها را دوست داشتم…
مرگ مادر “کوزت” را باور می کردم و از زن “تناردیه” کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر “هاچ” گم نشود…
دلم می خواست “ممُل” را پیدا کنم
از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال “وروجک” می گشتم
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود !
دلم برای کودکیم تنگ شده …
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من از دست کودکیم ول شد و او رفت!

/ 6 نظر / 4 بازدید
دیدار

آفرین زبیا نوشتی دل منم بچگی میخواد[نگران] [گل]

Ali

بسی زیبا بود و دلنشین. کاش فقط برای یکبار دیگر هم که شده، میشد دست در دست کودکی پاک و پر از سادگی و صفای خود می دادیم... و در آن روز، زندگی به کام همه آدمهای ساده (همانهایی که بوی ناب آدم می دهند) چه زیبا میشد... I have a dream I have a dream ...

علی

سلام ایرانی بنویس .. ما ادمهای بزرگ زیادی داریم موفق باشی

علی

گاهی دلم برای کودکیم تنگ می شود/ یعنی به نام عشق هماهنگ می شود / با روزهای رفته نمی شد به جنگ رفت / اما کنار حرف شما جنگ می شود /

اوج آسمان

سلام عزیزم خیلی زیبا نوشتی واقعا دنیای کودکی پر از پاکی و سادگی و یکرنگی، دنیای خیلی قشنگینه که بعضی وقتا واقعا دل آدم براش تنگ میشه؛ بیشتر وقتی حس میکنم از خدا دور شدم یاد بچگیهام میوفتم و دلم برای اونوقتای خودم یه عالمه تنگ میشه، گاهی محبت به کودکان و بازی و کنارشون بودن بهم خیلی آرامش میده.. مهم اینه که کودکی و پاکی و یکرنگی رو از یاد نبریم. موفق و پرانرژی باشی دوستم

زیباست مرحبا [گل]