مرغ مهاجر

   

دلتنگی

دلم برای کودکیم تنگ شده….
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه آدم ها را دوست داشتم…
مرگ مادر “کوزت” را باور می کردم و از زن “تناردیه” کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر “هاچ” گم نشود…
دلم می خواست “ممُل” را پیدا کنم
از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال “وروجک” می گشتم
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود !
دلم برای کودکیم تنگ شده …
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من از دست کودکیم ول شد و او رفت!


نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ در شنبه ۱ مهر ،۱۳٩۱