مرغ مهاجر

   

 

با من بمان که ظلمت شب از راه می رسد.
وقتی که هیچ یاری نیست و آسایش گریخته است
خدایا ! ای یاور بی کسان با من بمان !
در هر لحظه به حضور -تو- نیازمندم.
چه چیزی جز لطف -تو- می تواند ترسها را در هم شکند؟
چه کسی جز -تو- می تواند راهنما و پناه من باشد؟
در روزهای ابری و آفتابی با من بمان!
از هیچ دشمنی نمی هراسم، چون -تو- در کنار منی!
آنجا که -تو- هستی اشک ها سوزنده نیستند،
مرگ هم تلخ نیست.
اگر با من بمانی ، همیشه پیروزم



نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ در چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦