مرغ مهاجر

   

 

اشک بغض شکفته حرفهای نگفته است پس بیاییم به حرفهای هم گوش کنیم و اشک را افسانه سازیم:

  

نفهمیدم که کی به دنیا آمد فقط وقتی متوجه حضورش شدم که به راه افتاد گرم و شور بود و شوریش گونه خشکم را سوزاند تازه از گرد راه رسیده بود سفری دیگر در پیش داشت پرسیدمش که کیستی؟

گفت: قطره زلال چشمت هستم آبی روان که حکایت ها از سوز درونت دارم.

گفتم: مولود چیستی؟

گفت: مولود درد و رنج تو، مولود زجر هایی که چون بغض در زندگیت گیر کرده اند من آنم که از قلب دردمند تو بیرون آمدم.

گفتمش: چرا دردمند؟

با لبخند گفت: تو خود بهتر می دانی قلب در سینه توست من تنها قاصدی هستم از او تا حرفهای او را با تو بازگویم.

سوالی را که مدتی در ذهنم بود به زبان آوردم: کی به دنیا آمدی؟

تلخ و آرام پاسخ داد: من با تو متولد شدم اول کسی بودم که مرا زادی در آندم که حس کردی در این جهان تنها و بی پناهی آنگاه که نوزادی بیش نبودی و پیرامونت برات به شکلی غریب و دهشتناک می نمود آری! تو مرا به دنیا آوردی با خود و همزمان با خویشتن اما در میانه زندگی در خوشیها همیشه فراموشم کردی و در غمهایت شریکم گرداندی و من در کامرواییهایت بی آنکه وهمی داشته باشم تنها تماشاگری بودم. از ولادت من آن چنان شرم داشتی که گويی موجودی شوم هستم آن چنان  که به هنگام پدیدار شدنم به هزارقائل و پرده  مانعم می شدی و مرا در ابتدای راه می خشکاندی.

پرسیدم: پس تو را از زاده شدن و زیستن چه سودیست؟

دردمندانه گفت: زیستنم برای من سودی نداشت من به خاطر تو به دنیا آمدم به خاطر روشن کردن چشمانت، به خاطر صفا دادن قلبت و به خاطر تو خواهم مرد تا آرام بگیری.

گفتم: اما تو می توانی برقله گونه هایم بیاسایی.

گفت: قله گونه ات را برای من جایگاه عظیم مپندار که من از سلاله بارانم و جایگاهم اوج آسمانهاست اما به خاطر تو به خاطر بیرون راندن تمام بغضها از گلویت به قلبت سفر کردم به چشمانت کوچیدم و در آنجا به دنیا آمدم تا مگر بتوانم با ولادت خود بار رنجهایت را سبک کرده باشم اما تو بی رحمانه شفافیت و خلوصم را نادیده انگاشتی و فقط شوریم را دیدی که آن نیز نماد شوربختی خودت بود نه ذات پلید من.

شرمگینانه گفتم: گناه من چه بود؟ به من آموخته بودند که باید سخن بگویم حرفهای دلم را تا تو افسانه گردی.

با غرور گفت: زبانت هرگز نخواهد توانست آنچه را که من می گویم بگوید و من هرگز افسانه نخواهم شد که زنده ام و زاینده چنان پويايم من که از هق هق تو وصفی است ناگزیر که از پویایی من می کنی هرگز مخواه که من از یادها بروم که فراموش شدن من با مرگ تو همزمان خواهد بود چنانکه تولدمان هم چنین بود.

سخنانش به پایان رسید خودش هم داشت به پایان راه می رسید چیزی نمانده بود که بروی لباسم بیفتد سرانگشتم را نزدیکش بردم تا آنرا بردارم و برای وداع ببوسمش با ناله گفت: نه بگذار خودم بمیرم این خواری را بر من مخواه که اینان زمینی و مبتدل اند بگذار زندگیم تمام شود. انگشتم را از او دور کردم آرام چکید از افتادنش هم صدایی بر نخواست تا فرو رفتن در لباسم با نگاه بدرقه اش کردم به خود آمدم قطره دیگری تازه زندگیش را آغاز کرده بود.


نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥