مرغ مهاجر

   

 

گفتم: بهار،
خنده زد و گفت:« ای دریغ، دیگر بهار رفته نمی آید.»
گفتم: پرنده،
گفت: «اینجا پرنده نیست، اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست»
گفتم: درون چشم تو دیگر ... ؟
گفت: «هرگز نشان ز باده مستی دهنده نیست،
اینجا به جز سکوت، سکوتی گزنده نیست.»


نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ در شنبه ٩ دی ،۱۳۸٥