مرغ مهاجر

   

اگر تو نبودی...

 اگر تو نبودی دلم رو به چی خوش می کردم؟ اگر تو نبودی چقدر می ترسیدم و همه چیز بیهوده بود. به من بگو اگر تو نبودی به کی پناه می بردم؟ اون وقت نگاه غریبم تو این شب تنها، تمام امیدم تو این دل شیدا، به دستای کی خیره می موند.

مهربون دوستداشتنی، بالاترین امیدواری زندگی ام، اگر تو نبودی زندگی ام چه بی رنگ و بی معنی بود. اگه تو محرم شبهای خلوت و سنگ صبور حرفهای نگفته نبودی، سقف طاقتم تا کجا تاب می آورد، قد صبوریم تا کجا رشد می کرد؟

تو که اول و آغاز هر فکر قشنگی هستی که توی اندیشه من پا گرفته و زنده شده، تو که حتی خیال حضورت شکوه خیال انگیز یه رویاست، همو حضور عزیزی که وقتی یه نمه از عطرش تو ذهنم می پیچه مست ومدهوشم می کنه، واسه تموم عمرم. تو که بودنت یه دنیا صفاست. دوری از پر از ملاله و بدون تو موندن چقدر محال.

اونقدر مهربونی که با وجود اون همه بزرگی و مقام بالا، هر وقت صدات کردم بی درنگ جوابمو دادی. اونقدر دوستداشتنی و بخشنده هستی که حتی وقتی اسمتو صدا می کنم، یه دل بی قرار و نا آروم بی درنگ به معجزه حس حضورت آروم می شه.

                

یه وقتایی که ناخودآگاه از بیراهه سر در آوردم اونقدر مهربون و صمیمی نشونه هاتو جلوی راهم می چیدی و بزرگوارانه صدام می کردی که متحیر می موندم که باید با چه زبونی ازت تشکر کنم؟

من دیوونه اون همه بزرگواریتم. چقدر بزرگواری که با اون همه بزرگی منو منتظر نمی ذاری. اون قدر دوستم داشتی که واسم شرط نذاشتی که من همیشه اول صدات کنم و سراغت رو بگیرم، اگر خدای نکرده ندونسته یه وقت ازت حتی یه ذره غافل می شدم رهام نمی کردی، تو خیلی بالا بودی، اما خیلی بزرگوار، اونقدر که منو که اونقدر پایین بودم اون بالا، بالاها از یاد نبردی و بارها و بارها بهم ثابت کردی که خیلی دوستم داری. وقتی رد پا تو، تو لحظه لحظه زندگی ام می بینم از خوشحالی بال در می یارم.

چقدر خوشبختم که تو رو دارم، چه سعادتی تو منو داری و چه خوشبخت تر هستم که این خوشبختی رو درک کردم و فهمیدم. آخه تو با همه هستی، اما خیلی ها تو رو نمی بینن، از یاد بردن که تو کنارشون و همراهشونی و فراموش کردن حتی از نفسشون هم بهشون نزدیکتری. اونایی که حتی از یاد بردن فاصلشون تا خود تو، فقط قدر یک بار صدا کردنته، نه حتی اندازه به زبون آوردن اسمت، نه حتی به اندازه به زبون آوردن یه خدایا، بلکه به اندازه به یاد آوردنته. چون تو همیشه و همه جا هستی، زنده و حاضر، این ماییم که یه وقتایی تو رو نمی بینیم، اما تو همیشه ما رو می بینی.

وقتی یاد عزیزت مهمون ذهنمه چیزی به سرعت صعودی مثه یه شهاب منو از رو همین زمین خاکی به خود تو، تو اوج آسمونا وصل می کنه.

وقتی تو هستی دلم قرص و محکمه، با همه مشکلات عالم

 


نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥