مرغ مهاجر

   

 

با من بمان که ظلمت شب از راه می رسد.
وقتی که هیچ یاری نیست و آسایش گریخته است
خدایا ! ای یاور بی کسان با من بمان !
در هر لحظه به حضور -تو- نیازمندم.
چه چیزی جز لطف -تو- می تواند ترسها را در هم شکند؟
چه کسی جز -تو- می تواند راهنما و پناه من باشد؟
در روزهای ابری و آفتابی با من بمان!
از هیچ دشمنی نمی هراسم، چون -تو- در کنار منی!
آنجا که -تو- هستی اشک ها سوزنده نیستند،
مرگ هم تلخ نیست.
اگر با من بمانی ، همیشه پیروزم



نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ در چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦

 

گاهی دیگران نا معقول و غیر منطقی و خود پرست هستند، بهر حال آنها را ببخش.
اگر مهربانی کنی آنها ممکن است تورا متهم به داشتن انگیزه های پنهانی و یاخود خواهی کنند، بهر حال مهربانی کن
اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان راستین نصیبت خواهد شد، به هر حال موفق شو.
اگر درستکار و رک باشی ممکن است عده ای سوء استفاده کنند، بهر حال درستکار و رک گو باش.
چیزی را که سالها طول کشید بسازی عده ای ممکنست یک شبه نابود کنند، بهر حال سازندگی کن.
اگر شادمانی و آرامش بدست آوری کسانی بتو حسادت خواهند ورزید، بهر حال شادمان و آرام باش.
نکوکاری امروز ترا ممکن است مردم فردا از یاد ببرند، بهر حال نکوکاری کن.
بهترین خود را به دنیا میدهی و ممکنست کافی نباشد، بهر حال بهترین خود را به دنیا بده.
نگاه کن و ببین بهر حال راجع به تو و دیگران نیست، هر چه هست بین تو و پرودگار است.

نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ در شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦