مرغ مهاجر

   

راز هستی در پیام ناشناختی

آنگاه که تنها شدی و در جستجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی، بر من توکل نما. (نمل/79)

آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی، به من امیدوار باش. (زمر/53)

آنگاه که سرمست زندگانی و مغرور به آن شدی، به یاد قیامت باش. (فاطر/5)

آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی، نیتت را پاک و الهی کن. (فاطر/29-30)

آنگاه که دوست داری به آرزویت برسی، به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم. (غافر/60)

آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد، به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم. (بقره/152)

آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوی. نماز را به یاد من بخوان.(طه/14)

آنگاه که روحت تشنه نیایش و راز و نیاز است، آهسته مرا بخوان. (اعراف/55)

آنگاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست، به من پناه ببر. (مومنون/97)

آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت، در توبه به روی تو باز است. (قصص/67)

 آنگاه که در تنگنای معاش زندگی، روزنه امید نداری

ببخش و انفاق کن و وسعت رزق، از من بخواه. (سباء/39)         

آنگاه که می خواهی خوشبختی را گرم در آغوش کشی

تسلیم درگه من باش. (زمر/54)

آنگاه که خواهان رسیدن به سرزمین سبز بندگی هستی

مرا بپرست تا به راه راست هدایت شوی. (یس/61)

آنگاه که می خواهی ثروتمندترین و توانگرترین باشی

مالت را در راه من صرف کن تا آن را زیاد کنم. (تغابن/17)

آنگاه که روحت در حسرت یک سنگ صبور، در تب و تاب است

به هنگام صبح شام خدای را تسبیح بگوی. (آل عمران/41)

آنگاه که منیت و غرور در بند بند وجودت ریشه دوانید

سجده کن و تقرب بجوی. (علق/19)

آنگاه که در ورطه غفلت و بی خبری از یاد خدا غرق در نعمت شدی

به هوش باش که در عرصه آزمون الهی به سر می بری. (جن/17)

آنگاه که مغرور به زندگانی شدی

هوشیار باش که شیطان در فریب توست. (فاطر/6-5)

آنگاه که خواهانی که لحظه به لحظه نعمت بر تو افزون شود

نعمات الهی را شاکر باش تا آن ها را زیاد کنم. (ابراهیم/7)

آنگاه که در فراز و نشیب زندگی غافل از یاد خدا در حال بریدنی

از رحمت لایزال الهی مایوس مباش. (عنکبوت/23)

 

 


نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

اشک بغض شکفته حرفهای نگفته است پس بیاییم به حرفهای هم گوش کنیم و اشک را افسانه سازیم:

  

نفهمیدم که کی به دنیا آمد فقط وقتی متوجه حضورش شدم که به راه افتاد گرم و شور بود و شوریش گونه خشکم را سوزاند تازه از گرد راه رسیده بود سفری دیگر در پیش داشت پرسیدمش که کیستی؟

گفت: قطره زلال چشمت هستم آبی روان که حکایت ها از سوز درونت دارم.

گفتم: مولود چیستی؟

گفت: مولود درد و رنج تو، مولود زجر هایی که چون بغض در زندگیت گیر کرده اند من آنم که از قلب دردمند تو بیرون آمدم.

گفتمش: چرا دردمند؟

با لبخند گفت: تو خود بهتر می دانی قلب در سینه توست من تنها قاصدی هستم از او تا حرفهای او را با تو بازگویم.

سوالی را که مدتی در ذهنم بود به زبان آوردم: کی به دنیا آمدی؟

تلخ و آرام پاسخ داد: من با تو متولد شدم اول کسی بودم که مرا زادی در آندم که حس کردی در این جهان تنها و بی پناهی آنگاه که نوزادی بیش نبودی و پیرامونت برات به شکلی غریب و دهشتناک می نمود آری! تو مرا به دنیا آوردی با خود و همزمان با خویشتن اما در میانه زندگی در خوشیها همیشه فراموشم کردی و در غمهایت شریکم گرداندی و من در کامرواییهایت بی آنکه وهمی داشته باشم تنها تماشاگری بودم. از ولادت من آن چنان شرم داشتی که گويی موجودی شوم هستم آن چنان  که به هنگام پدیدار شدنم به هزارقائل و پرده  مانعم می شدی و مرا در ابتدای راه می خشکاندی.

پرسیدم: پس تو را از زاده شدن و زیستن چه سودیست؟

دردمندانه گفت: زیستنم برای من سودی نداشت من به خاطر تو به دنیا آمدم به خاطر روشن کردن چشمانت، به خاطر صفا دادن قلبت و به خاطر تو خواهم مرد تا آرام بگیری.

گفتم: اما تو می توانی برقله گونه هایم بیاسایی.

گفت: قله گونه ات را برای من جایگاه عظیم مپندار که من از سلاله بارانم و جایگاهم اوج آسمانهاست اما به خاطر تو به خاطر بیرون راندن تمام بغضها از گلویت به قلبت سفر کردم به چشمانت کوچیدم و در آنجا به دنیا آمدم تا مگر بتوانم با ولادت خود بار رنجهایت را سبک کرده باشم اما تو بی رحمانه شفافیت و خلوصم را نادیده انگاشتی و فقط شوریم را دیدی که آن نیز نماد شوربختی خودت بود نه ذات پلید من.

شرمگینانه گفتم: گناه من چه بود؟ به من آموخته بودند که باید سخن بگویم حرفهای دلم را تا تو افسانه گردی.

با غرور گفت: زبانت هرگز نخواهد توانست آنچه را که من می گویم بگوید و من هرگز افسانه نخواهم شد که زنده ام و زاینده چنان پويايم من که از هق هق تو وصفی است ناگزیر که از پویایی من می کنی هرگز مخواه که من از یادها بروم که فراموش شدن من با مرگ تو همزمان خواهد بود چنانکه تولدمان هم چنین بود.

سخنانش به پایان رسید خودش هم داشت به پایان راه می رسید چیزی نمانده بود که بروی لباسم بیفتد سرانگشتم را نزدیکش بردم تا آنرا بردارم و برای وداع ببوسمش با ناله گفت: نه بگذار خودم بمیرم این خواری را بر من مخواه که اینان زمینی و مبتدل اند بگذار زندگیم تمام شود. انگشتم را از او دور کردم آرام چکید از افتادنش هم صدایی بر نخواست تا فرو رفتن در لباسم با نگاه بدرقه اش کردم به خود آمدم قطره دیگری تازه زندگیش را آغاز کرده بود.


نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

چند نصيحت قابل توجه

از عقيده هايت با تمام وجود دفاع کن چرا که سکوت:

سرآغاز کار برای ويرانی توست.

 

خورشيد سعادت را بر آسمان خانه شما می بينم صبور باش ...

تيره ترين ابرها هم چند روزی بيشتر دوام نمی آورند.

 

سه تاری که هيچ وقت نواختنش را نياموخته ای بردار

و شادمانه ترين ترانه ای که شنيده ای بنواز تا نسيم اميد را ...

بر گونه هايت احساس کنی.

 

اگر از  پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده ای به خاطر بياور که ...

زيباترين صبحی که تا به حال تجربه کردی

مديون صبرت در سياه ترين شبی هستی که هيچ دليلی برای تمام شدن نمی ديد

 

به کدامين کتاب مقدس دنيا سوگند بخورم؟

که از ياد عاشقان واقعی ات نخواهی رفت

حتی اگر تو را ...

به آخرين صفحات تاريخ تبعيد کرده باشند.


نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

اگر تو نبودی...

 اگر تو نبودی دلم رو به چی خوش می کردم؟ اگر تو نبودی چقدر می ترسیدم و همه چیز بیهوده بود. به من بگو اگر تو نبودی به کی پناه می بردم؟ اون وقت نگاه غریبم تو این شب تنها، تمام امیدم تو این دل شیدا، به دستای کی خیره می موند.

مهربون دوستداشتنی، بالاترین امیدواری زندگی ام، اگر تو نبودی زندگی ام چه بی رنگ و بی معنی بود. اگه تو محرم شبهای خلوت و سنگ صبور حرفهای نگفته نبودی، سقف طاقتم تا کجا تاب می آورد، قد صبوریم تا کجا رشد می کرد؟

تو که اول و آغاز هر فکر قشنگی هستی که توی اندیشه من پا گرفته و زنده شده، تو که حتی خیال حضورت شکوه خیال انگیز یه رویاست، همو حضور عزیزی که وقتی یه نمه از عطرش تو ذهنم می پیچه مست ومدهوشم می کنه، واسه تموم عمرم. تو که بودنت یه دنیا صفاست. دوری از پر از ملاله و بدون تو موندن چقدر محال.

اونقدر مهربونی که با وجود اون همه بزرگی و مقام بالا، هر وقت صدات کردم بی درنگ جوابمو دادی. اونقدر دوستداشتنی و بخشنده هستی که حتی وقتی اسمتو صدا می کنم، یه دل بی قرار و نا آروم بی درنگ به معجزه حس حضورت آروم می شه.

                

یه وقتایی که ناخودآگاه از بیراهه سر در آوردم اونقدر مهربون و صمیمی نشونه هاتو جلوی راهم می چیدی و بزرگوارانه صدام می کردی که متحیر می موندم که باید با چه زبونی ازت تشکر کنم؟

من دیوونه اون همه بزرگواریتم. چقدر بزرگواری که با اون همه بزرگی منو منتظر نمی ذاری. اون قدر دوستم داشتی که واسم شرط نذاشتی که من همیشه اول صدات کنم و سراغت رو بگیرم، اگر خدای نکرده ندونسته یه وقت ازت حتی یه ذره غافل می شدم رهام نمی کردی، تو خیلی بالا بودی، اما خیلی بزرگوار، اونقدر که منو که اونقدر پایین بودم اون بالا، بالاها از یاد نبردی و بارها و بارها بهم ثابت کردی که خیلی دوستم داری. وقتی رد پا تو، تو لحظه لحظه زندگی ام می بینم از خوشحالی بال در می یارم.

چقدر خوشبختم که تو رو دارم، چه سعادتی تو منو داری و چه خوشبخت تر هستم که این خوشبختی رو درک کردم و فهمیدم. آخه تو با همه هستی، اما خیلی ها تو رو نمی بینن، از یاد بردن که تو کنارشون و همراهشونی و فراموش کردن حتی از نفسشون هم بهشون نزدیکتری. اونایی که حتی از یاد بردن فاصلشون تا خود تو، فقط قدر یک بار صدا کردنته، نه حتی اندازه به زبون آوردن اسمت، نه حتی به اندازه به زبون آوردن یه خدایا، بلکه به اندازه به یاد آوردنته. چون تو همیشه و همه جا هستی، زنده و حاضر، این ماییم که یه وقتایی تو رو نمی بینیم، اما تو همیشه ما رو می بینی.

وقتی یاد عزیزت مهمون ذهنمه چیزی به سرعت صعودی مثه یه شهاب منو از رو همین زمین خاکی به خود تو، تو اوج آسمونا وصل می کنه.

وقتی تو هستی دلم قرص و محکمه، با همه مشکلات عالم

 


نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥