مرغ مهاجر

   

موسی و شبان

این شعرو از داستان موسی و شبان جدا کردم

وقتی میخوندمش دیدم خیلی با حال و احوالم جور در میاد، واسه همین انتخاب کردم:

نه از افسانه می ترسم، نه از شیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از آتش، نه از حرمان

نه از فردا، نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا از هرچه پندارم جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراس ازین اندیشه ها در پی ندارم

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم نه کس با من

بگو موسی، بگو موسی

پریشان تر تویی یا من ...


نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩۱

دلتنگی

دلم برای کودکیم تنگ شده….
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه آدم ها را دوست داشتم…
مرگ مادر “کوزت” را باور می کردم و از زن “تناردیه” کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر “هاچ” گم نشود…
دلم می خواست “ممُل” را پیدا کنم
از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال “وروجک” می گشتم
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود !
دلم برای کودکیم تنگ شده …
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من از دست کودکیم ول شد و او رفت!


نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ در شنبه ۱ مهر ،۱۳٩۱

شروعی دوباره

امروز بعد از چند سال هوسه وبلاگمو کردم

اومدم که دوباره شروع کنملبخند


نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ در دوشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳٩۱

جملات زیبا

در کنجکاوی همانقدر لذت نهفته است که در تمام خواستن های شدید
لذت دانستن و کنجکاوی انقدر است که زندگی خیلی از کنجکاوان را به باد داده است. (الکساندر دوما)

در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد. (آلبرت انیشتین)

دوست داشتن کسانی که دوستمان می‌دارند کار بزرگی نیست، مهم آن است آنهایی را که ما را دوست ندارند، دوست بداریم . (حضرت عیسی مسیح)

هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست بدارد. من در زندگانی خود هر وقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم, مثل این بوده است که دست خداوند را بر شانه خویش احساس کرده ام. (چارلز مورگان)

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها آنهایی که با خود چتر به همراه می برند به کار خود ایمان دارند.  (آنتوان چیکف)

هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد . (گوته)

انسان ها شکست نمیخورند بلکه تنها تلاش کردن شان را متوقف می سازند.  (ارنست همینگوی)

کسی که تا به حال عمل اشتباهی انجام نداده ، هیچ کار تازه ای انجام نداده است. (آلبرت انیشتن)

افتادن در گل و لای ننگ نیست. ننگ در این است که آنجا بمانی.  (مثل آلمانی)

عاقل آنچه را که می داند، نمی گوید؛ ولی آنچه را که می گوید، می داند. (ارسطو)

مشکلات خود را بر ماسه ها بنویسید و موفقیت هایتان را بر سنگ مرمر.  (پرمودا باترا)

کسی که از هیچ چیز کوچکی خوشحال نمی شود ، هیچگاه خوشبخت نخواهد شد. (اپیکور)


نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ در شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٧

دوست داشتن برتر از عشق

عشق جنون است و جنون چیزی جر خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

عشق تنها یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شده است و دوست داشتن در دریا شناکردن.

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هرچه بیشتر بنوشیم، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر. عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر.

عشق نیرویی است در عاشق که او را به سوی معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق رو به جانب خود دارد، خودخواه است و خودپا و حسود، و معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد، دوست خواه است و دوست پا و خود ر ا برای دوست می خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست.

آری...که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند، پایین نخواهم آورد.

دکتر علی شریعتی


نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ در دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٧

حرمت

حرمت اعتبار خویش را

هرگز در میدان مقایسه خود با دیگران مشکن

تنها تو میدانی که

بهترین در زنگانیت چگونه معنا می شود.


نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ در یکشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٧

شعر

گل سرخ نیست، بلکه عطر آن است

دریا نیست، بلکه خروش آن است 

من نیستم، بلکه چیزی است که مرا وادار به آنچه دیدن و شنیدن و احساس کردن میکند که نثر به آن قادر نیست.  


نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ در جمعه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧

چه حکمتی است

وقتی نگاه می کردم

از گل به خار رسیدم

با خود گفتم

پروردگارا؟

چه فلسفه ای ست

در این همسایگی

و چه حکمتی ست

در این بیگانگی


نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ در شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٦

 

گاهی که دلم به اندازه تمام غروب ها می گیرد چشم هایم را فراموش می کنم اما دریغ که گریه دستانم نیز مرا به تو نمی رساند من از تراکم سیاه ابرها میترسم و هیچکس مهربان تر از گنجشک های کوچک کوچه های کودکی ام نیست و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچک مرا نمی شناسد.

نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ در جمعه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٦

 

با من بمان که ظلمت شب از راه می رسد.
وقتی که هیچ یاری نیست و آسایش گریخته است
خدایا ! ای یاور بی کسان با من بمان !
در هر لحظه به حضور -تو- نیازمندم.
چه چیزی جز لطف -تو- می تواند ترسها را در هم شکند؟
چه کسی جز -تو- می تواند راهنما و پناه من باشد؟
در روزهای ابری و آفتابی با من بمان!
از هیچ دشمنی نمی هراسم، چون -تو- در کنار منی!
آنجا که -تو- هستی اشک ها سوزنده نیستند،
مرگ هم تلخ نیست.
اگر با من بمانی ، همیشه پیروزم



نوشته ی مرضیه نیک منش در ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ در چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦